تبليغاتX
دردودله عاشقانه
ازحرف دله عاشقامیگه

زنـدگـي شطرنـج دنـيـا و دل است


 قصـه ي پر رنج صدها مـشکـل است


 شـاه دل کـيـش هـوسـهــا ميشود


 پــاي اســب آرزوهــا در گــل است


 فـيـل بـخـت مـا عـجـب کــج مـيرود


 در سـر مـا بـس خـيال باطـل است


 مــا نـسـنـجـيـده در پـي فـرزيـن


او غـافـل از اينکه حريفي قابـل است


 مهره هاي عمـر مـن نيمـش برفت


 مهره هاي او تمـامش کامل است


 بــا دل صــديــق مــا او حـيـلــه ها دارد


 و از بـــازيــش دل غافل است




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:42 توسط ..:: بهاره ::..

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو    بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو


 شب فـراق تو مينالـم اى پرى رخسار   چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو


 دمى تـو شربت وصلـم نداده اى جانـا    هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو


 اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا   دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو


 پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار    جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:35 توسط ..:: بهاره ::..

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو          بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو


 شب فـراق تو مينالـم اى پرى رخسار          چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو


 دمى تـو شربت وصلـم نداده اى جانـا             هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو


 اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا             پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو


 پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار                 جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:37 توسط ..:: بهاره ::..

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:34 توسط ..:: بهاره ::..

بهترين ترانه را من از چشاي تو ميسازم
تو گماره زندگيمون تو نباشي من ميبازم


اگه باشي در كنارم  با تو من مالكه دنيام
بي خياله قربتو غم بيخياله نور فردام


دوست دارم

 دوست دارم

توي دنيا تورو دارم


مثله ا سمون كه تنها اميدش چنتا ستارس
ديدنه برق نگاهت وا سه من عمره دوباره هست


اثر انگشت تو يعني قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش


    جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت
روشنه شباي تارم با خياله روي ماهت




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:24 توسط ..:: بهاره ::..

دوباره
کنج
ویترین
کز کرده
بود...زانوهاشو
بغل
گرفته
بود و به
یه نقطه
ای خیره
شده
بود..داشت
با خودش
فکر
میکرد
کاش یه
بار جرات
پیدا
میکرد
بهش همه
چیزو
بگه..کاش
یه بار
میتونست
تو چشماش
نگاه کنه
و حرفشو
بزنه..اما
چه
میتونست
کنه..انگار
هر وقت
تنها
میتونست
ببینتش
زبونش
قفل
میشد..انگار
هیچ وقت
نمیتونست
بهش حرف
دلشو
بگه..یه
جورایی
خودشو
سرزنش
میکزد..اسمیت
به تو هم
میگن
مرد..اینا
رو نگاه
کن . با
چشماش
اشاره به
عروسکای
داخل
ویترین
میکرد..اینا
رو ببین
...هر کدوم
جای تو
بود تا
حالا صد
بار رفته
بود و
حرفشو
زده
بود..اما
تو
چی..نمیتونی
یه حرف
ساده
بزنی..اما
از طرفی
به خودش
حق
میداد..وقتی
نگاه
سنگین
ماری تو
ذهنش
میومد
فراموش
میکرد چی
میخواد
بگه..سریع
بحثو عوض
میکرد..ماری
هم
هیچگاه
اصراری
نکرده
بودکه
اون
حرفشو
بزنه..حالا
هم با
دوستاش
نشسته
بود و
میخندید..اسمیتم
با نگاه
حسرت
امیزی
نگاش
میکرد..حس
میکرد
ماری
حواسش صد
در صد بهش
هست ..اما
اصلا از
نگاهش
چیزی رو
نمیفهمید.گاهی
اوقات
فکر
میکرد
کاش
هیچگاه
ساخته
نشده بود
و ماری رو
ندیده
بود..بارها
میخواسته
فروش بره
اما هر
بار یه
جورایی
در رفته
بود..یه
بار کار
نکرد..یه
بار
خودشو
قایم
کرده
بود..و هر
بار
میخواسته
بمونه..اخه
بدون
ماری چه
کنه..ماری
هم دو بار
میخواسته
فروش بره
که یه بار
کار نکرد
یه بارم
تا مرز
فروش پیش
رفته بود
که اسمیت
خودش دست
به کار
شده بود و
با سر و
صدا
اجازه
نداده
بود ماری
بره..اما
اخرش
چی..تا کی
میتونه
بمونه..بالاخره
اقای جو
صاحب
مغازهء
عروسک
فروشی
اونو
میفروشه..بالاخره
تصمیم
خودشو
گرفت ..هر
چه
باداباد
میرم و
میگم..دوباره
محکم قدم
اولو
برداشت..اینبار
با خودش
گفته بود
چشمامو
میبندم و
همه چیزو
میگم..اومد
که حرکت
کنه که یه
پسره
دوید تو
مغازه..بابا
این
خانمه رو
میخوام..با
خودش گفت
ماری من
نباشه..اقای
جو گفت
کدوم..پسره
اشاره به
یه عروسک
کرد..وای
خدای
من..ماری..نه..اینبار
چه
کنم.ماری
تا دید
میخوات
بره یه
نگاه
غمناکی
به اسمیت
کرد..اسمیت
دست و
پاشو گم
کرده
بود..الان
چی
میشه..هر
چی سر و
صدا کرد
نشد..چند
لحظه
بیشتر
نشد..انگار
دنیا رو
سر اسمیت
خراب
شد..پاهاش
سست شد
افتاد
وسط
عروسکا...برای
اولین
بار اشک
یه عروسک
جاری
شد..اما نه
باورش
نمیشد..من
ماری
خودمو
میخوام..چشماش
سیاهی
رفت..با
خودش گفت
حتما
خواب
میبینم
...اما نه
همش
واقعیت
بود..ماری
رفته
بود..تو
دلش به
ماری گفت
تو دیگه
چرا..چرا
منو تنها
گذاشتی..چراااااااااااااااااااااااااا...اونشبو
تا صبح
نخوابید..ارزو
میکرد
کاش زمین
دهن باز
کنه اونو
ببلعه..دیگه
زندگی
براش
مفهومی
نداشت..تو
اون شبای
سرد
زمستون
فقط
ارزوی
مرگ
میکرد..با
خودش
میگفت
الان
ماری
کجاست..همینطور
با خودش
تکرار
میکرد..ماری.ماری..ماری..ماریییییییییی...از
خستگی
خوابش
برد...صبح
تازه از
خواب
بیدار
شدکه دید
اقای جو
میگه
اینو
میخوای..یه
پسره هم
میگه اره
همین..وای
خدایا
...دیگه
مقاومت
نکرد
...خیلی
راحت
فروخته
شد..تو راه
هیچ
نمیخندید.مثل
بقیه
عروسکا
که صاحب
پیدا
میکنند و
خوشحال
میشن
نبود..دیگه
فقط یه
زندگی بی
معنا تو
ذهنش
بود..زندگی
بدون
عشق..وارد
خونه
پسره که
شد یه
سالن
بزرگ دید
با
مبلمان
شیک..معلوم
بود که
خوب جایی
اومده.از
پله ها
بالا
رفت..در
اتاقشو
باز کرد و
اسمیتو
انداخت
رو
تختش..یه
اتاق
بزرگ با
همه نوع
عروسک و
اسباب
بازی..با
خودش گفت
شاید با
اینا
دوست شدم
یاد ماری
از تو
ذهنم
رفت..اما
به فکر
خودش
خندش
گرفت..مگه
میشه؟؟؟
همین
موقعا
صدایی از
تو سالن
اومد هری
پسرم بیا
نهار
حاضره..پسرم
با صدای
بلند گفت
چشم
مامان
اومدم..حالا
دیگه
تنها شده
بود..نگاهی
به اطراف
کرد..یه
کمد
بزرگ..یه
رختخواب..دو
تا
صندلی..و
کلی
وسایل
روی
میز..میون
وسایلای
رو میز یه
دفعه
چشمش به
یه لباش
خورد..خیلی
براش
اشنا
بود.انگار
لباس
بلند
ماری
بود..اما
نه ماری
کجا
اینجا
کجا..حتما
خیالاتی
شدی..ولی
نه اسمیت
اهل خیال
پردازی
نبود..لباش
عین لباس
ماری
بود..با
صدای
یواش
طوری که
کسی
نشنوه
گفت
ماری..ماری..تپش
قلبش تند
شده
بود..یعنی
میشه..دید
جواب
نمیاد..با
هر زحمتی
بود
خودشو
بالای
میز
رسوند..وای
خدای من
چی
میدید..ماری
با اون
لبخند
همیشگی
خواب
بود..مژه
های
بلندش
کاملا تو
دید
میزد..باورش
نمیشد...ماری
خودتی..انگار
تموم
دنیا رو
بهش
دادن..یه
فریادی
زد که
تموم
عروسکا
بیدار
شدن..چه
خبرته
تازه
وارد..نمیبینی
خوابیم..اسمیتم
که تازه
متوجه
فریادش
شده بود
معذرت
خواهی
کرد ولی
دل تو دلش
نبود..تو
همین
لحظه ها
بود که از
صدای
اسمیت
ماری
بیدار
شد..اولش
باورش
نشد..اسمیت
خودتی..اسمیت
این بار
تو چشم
ماری
نگاه
کرد..خیلی
چشماش
قرمز شده
بود..انگار
دیشب تا
حالا
گریه
میکرده..خودشو
انداخت
تو بغل
اسمیت هق
هق گریه
میکرد..اسمیت
کجا
بودی..بی
وفا چرا
گذاشتی
منو
ببرن..تو
مگه
منو..دیگه
چیزی
نگفت..اسمیتم
اروم
طوری که
کسی
نشنوه
گفت اره
عزیزم من
تو رو
دوست
دارم..منو
ببخش..چه
لحظه
شیرینی
بود..گریه
های اون
دو تمومی
نداشت..عروسکا
همه جمع
شده
بودند و
برا این
دوتا
کبوتر
عاشق
ارزو
خوشبختی
میکردن..بعضیشونم
گریشون
گرفته
بود..یه
گوشه ای
نشستند و
شروع
کردن به
صحبت..حرفای
زیاذی
برا هم
داشتن..حرفایی
که 4 ماه
توی
دلشون
بود..از
روزای
اول برا
هم
گفتن..اون
روزی که
ماری با
یه سلام
دل
اسمیتو
برد..اسمیت
روز به
روز به
ماری
علاقه
مند شده
بود اما
هیچ گاه
نتونسته
بود
بگه..تو
همین حال
بودن که
هری اومد
تو اتاق
همه هم
مجبور
شدن برن
سر
جاشون..هری
دو تا
عروسکو
انتخاب
کرد و
رفت..م




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:44 توسط ..:: بهاره ::..

 

آرزوم بی تو محاله  

    لحظه هام بی تو سواله   

بی تو مقصد خیلی دوره

 راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 22:32 توسط ..:: بهاره ::..




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:4 توسط ..:: بهاره ::..

یار عزيزتر از جانم !

كاش قادر بودم آنچه در وجودم مي گذرد با تو در ميان بگذارم تمام لحظات و

دقايق عمرم از مهر توست  و تمام ثانيه هايم  انباشته از تصوير توست . مهر

تو چون نسيمي روح انگيز و دل نواز به حريم قلبم پا نهاده است .

و دل پريشانم تو را مي جويد ووجودم از درد جانسوزي گداخته است وتو تنها

موجودي هستي كه بعد ار خدا دوستت دارم .

عشق تو در تمام وجودم ريشه دوانيده است .

كاش كور بودم و تو را نمي ديدم كاش كه لال بودم و با تو سخن نمي گفتم تا تو

را در اين مرداب وحشتناك گرفتار نمي ساختم اما من دوست دارم ...

از همان لحظه اي كه عشق تو بر خانه دلم كوبيد ديگر خود رافراموش كرده ام

و خانه ي چشمان تو كعبه آمال گشته است .

به خدا سوگند تا روزي كه زنده ام با تو مي مانم ...

 

 

 





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:19 توسط ..:: بهاره ::..

چه غمگينم چه تنهايم .

نه پنهانم نه پيدايم.

 نه آرامي به شب دارم نه اميدي به فردايم چه

 اميدي .

 چه فردايي چه پنهاني .

 چه پيدايي اگر خوشحال اگر غمگين چه فرقي داره

 تنهايي ؟؟   




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:57 توسط ..:: بهاره ::..


تا حالا شده بخواى با سر برى توى شيشه

 
تا حالا شده بفهمى رفتش واسه هميشه


تا حالا شده بمونه داغى تو قلب خستت

 
دوا جز اون نباشه واسه دل شكستت


 اصلأ كه مى فهمى درد دلم رو اين بار

 
نگو ميفهمى رفتم حتى تا چوبه ى دار 

تا حالا شده بخواى از عشق كسى بخندى


روتم نشه كه يك باربخواى خالى ببندى


درداى من هميناست گفتن نداره حرف راست


بگن ميرم جهنم اگر حسابم با خداست




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:16 توسط ..:: بهاره ::..




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:6 توسط ..:: بهاره ::..

 

 

 

 

 

نمى دونم  كه تو رو نفرين كنم يا اين دلم 

نمى دونم كه تو حل مشكلى يا مشكلم

 

با تو عاشقانه بودم پس چرا

حسرت يه روز عشق موند به دلم

 

با تو شاهنامه بودم نه يك غزل 

با تو رودخونه بودم نه يك قنات

 
يه روزى منو تو بوديم حالا 

منو تنهايى يك عمر خاطرات


تو رفتى وسهم ما سفر شد 

دل اروم ما در به در شد 

 

ندونستم چرا مرغ عشقم      

توى عاشقى بى بالو پر شد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:39 توسط ..:: بهاره ::..

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:16 توسط ..:: بهاره ::..

 

شب سرد بی وفایی


توی راه بی صدایی

 


نرسیدیم ما به آخر


قسمت ما شد جدایی

 


من که عاشق تو بودم


یار صادق تو بودم

 


توی دشت آرزوهات


من شقایق تو بودم

 


پس چرا چشماتو بستی


چرا قلبم رو شکستی

 


ندارم جز تو وجودی


تویی رنگ همه هستی

 


می باره چشمه نورم


می خونه دل ویرونه ام

 


دیگه بی تو نمی مونم


دیگه بی تو نمی تونم

 

من و این غم جدایی


دیگه نیست راه رهایی

 


خیلی سخته بی تو بودن


نفرین به بی وفایی

 


تو که بی وفا نبودی


یار نیمه راه نبودی

 


واسه هم صدایی عشق


تو که بی صدا نبودی

 


پس چرا پیشم نموندی


شب رو تو دلم نشوندی

 


گل پاک عاشقی رو


چرا از ریشه سوزوندی

 


می باره چشمه نورم


می خونه دل ویرونه ام

 


دیگه بی تو نمی مونم


دیگه بی تو نمی تونم

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:56 توسط ..:: بهاره ::..

 

از تو يادگار دارم اين سكوت

 

 مثل فرياد

 

 
اي كه تنازيه چشمات شده

 

 رقصه ساقه در باد

 


اي نگاه آسماني اي صداي

 

 مهرباني

 

دارم از تو

 

مينويسم با زبانه بي زباني.

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:26 توسط ..:: بهاره ::..

 

 

"به زمستان فکر مي کنم و آنچه که با خود برده است......."هيچ

يادت هست؟که زمين را عطشي

وحشي سوخت؟"

و بهار و آنچه آورده است...."روي هر شاخه کنار هر برگ،شمع روشن کرده است..."

سرماي سخت زمستان،طولاني تر از هميشه،برد و غارت کرد

بودن ها را،اميد ها را و باورها را....

دست هايي هست....دستهايي که چنان سرمايي به خود ديده اند

 که ديگر هيچ بهاري را باور ندارند...

"باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن..."

باور کن و خود، بهار باش....

بهار باش براي همهء دستان يخزده تا باور کنند بهاري هست....


تقدیم میکنم به تو به تو

 

که با اومدنت

 

 زمستونه قلبم بهاریه

 

 بهاری شد

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:10 توسط ..:: بهاره ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:59 توسط ..:: بهاره ::..

 

 

 

ميونه تمومه سنگها دل من سنگ

 صبوره

    

چي بگم از اين  دل  تنگ  چشم      

 دل پيش تو کوره

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:43 توسط ..:: بهاره ::..

                           

 

از تـو و فــاصله بـا تــــو


از تـو بـا حضـوري دلتنگ


تنها مونده بغضي سنگيـن


کـه تو سينه ميـزنه چنگ


ايــن غــم پنهونــي مـن


تـو نـدونستي چه تلـخـه


اين تو خود شکستن مـن


تـو نـدونستي چـه سخته


کاشکــي بـودي تـا ببيني


لحظه هام بي تو ميميرن


واســه بـــا تــو نبــودن


انتقــام ازمـن ميگيرن

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:17 توسط ..:: بهاره ::..